
نگام كه افتاد روي بخشنامه توي سايت ، چشام زد بيرون
. امروز آخرين وقتشه ؟ مسئول پيگيري آقاي اميري بود . بايد در ارتباط با همين بخشنامه كه به ايشون ارجاعش داده بودن ، باهاش صحبت مي كردم .
زنگ زدم اداره يه آقايي گوشي رو برداشت
.
من :
واحد .... ؟
اون آقاهه : بله . بفرماييد
.
من : مي تونم با آقاي اميري صحبت كنم ؟
اون آقاهه : خودم هستم
. بفرماييد
.
من
: در ارتباط با بخشنامه ي فلان مزاحمتون مي شم
.
اون آقاهه
:اوه ، بله !!!
... اجازه بدين گوشي رو بدم به خود آقاي اميري !!! ![]()
من
:
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


الحمدلله الذي جعلنا من المتمسكين بولايه علي ابن ابيطالب و الائمه المعصومين عليهم السلام .

عاشقان ! عيدتان ، مبارك باد .

زنگ كه خورد خواستم از كلاس برم بيرون كه غزال ( يكي از بهترين دانش آموزاي كلاس ) با متانت هميشگي اش اومد سمت من و يه تيكه كاغذ رو داد بهم . كاغذ رو باز كردم و خوندم :
« گچ در دستانت بود .
آرام و آهسته می لرزید .
نمی دانست قرار است تبدیل به چه شود .
بعد از مدتی تقلا ، ديگر دلش نمي خواست روي تخته بلغزد . گرماي دستانت او را مجذوب خود كرده بود .
و دستت را روي تخته گذاشتي و نوشتي :
+ = - × -
تو از هيچ ، همه چيز ساختي .
از دو منفي ، يك مثبت .
گچ در دستان تو ، ديگر برايش مهم نبود كه مي شكند ، مي افتد و يا مي نويسد ...
او حالا از تو يك چيز را آموخته بود ؛ منفي ، در آينه اي كه تو برايش ساختي ، براي هميشه ، منفي ، باقي نمي ماند ... »
خواستم متن غزال رو بزارم اينجا . چون ناخودآگاه با خوندن نوشته ي غزال ياد عزيزي افتادم كه گاهي حتي توي كلاساي درسم ياد حرفهاش كه مي افتم ، جملاتش ، مثل گشودن پنجره به روي نور ، منو به وسوسه ي تماشاي آفتاب فرا مي خونه .
اعتبار يه چيز نسبيه . حتي اگه يه مدت هم يه عده آدم خوش باور با زدن يه كليد F4 بخوان بزارنش توي دو تا $$ , و بسطش بدن به همه ي اون cell هاي تعريف شده ي زندگي شون و به طرز مسخره اي مطلقش كنن .
اين كرم كوچولو خيلي وقته واسه قلاب ماهي گيري تون ، توي قاب چشماي ماهيهاي دريايي از اعتبار افتاده .
مسخره است كه دارم اعتبار بي اعتبار رو با واژه ي اعتبار معني مي كنم . مگه نه ؟
ولبخند زد .
چه خوب شد كه نفهميد ... لو رفتن كينه و نفرتي رو كه پشت لبخندش بود ، و افتادن پرده ی رنگ و رو رفته ی تئاتر بی محتواش . اونم جلوي خيل تماشاچي هاي متحير چشمام ، ...
و اون ادامه داد ...
بي جنبه ام كه حالم بد شد .مگه نه ؟
بايد خوشحال باشم...
خوبه كه بالاخره ديديم يه چيزي برات مهم شده...
بالاخره ديدم آينده برات مفهوم پيدا كرده ...
داري براي بدست آوردن يه چيزي تلاش مي كني ...
خوبه .داري تخته گاز مي ري . مي گم حالا كه تو فرصتش رو نداري ، مي خواي ، من ، هزينه ي فرصت رو برات حساب كنم ؟
قبل از اینکه برم سراغ حل سوال بعدی ٬ از بچه ها پرسیدم : چقدر مونده به زنگ ؟
بدون اینکه یه ذره تامل کنن ٬ همه شون گوشی هاشونو در آوردن که ساعت رو اعلام کنن : دو دقیقه مونده به زنگ خانم !
چه معنی داره دانش آموز جماعت دو دقیقه قبل از زنگ ٬ بدون دغدغه ی فکری استراحت کنه ؟
یه نگاه به گوشی هاشون انداختم که سخت بودن سوالای آخرفصل ٬ همچین هوش از سرشون پرونده بود که یادشون رفته بود نباید اونا رو رو کنن ٬ و با یه لبخند
بهشون گفتم : به به ! عجب گوشی های خوش دستی !!!!
مطمئن باشین یه گزارش کامل از تعدادشون به خانم ادیب ( معاون مدرسه ) خواهم داد !![]()
صدای اعتراض شادشون ٬ پیچید توی کلاس که : خاااااااااانم ! شما این کار رو نمی کنین .
ماژیک رو که گذاشتم روی میز گفتم : چرا ! من این کار رو می کنم . از قبل هم دارم بهتون می گم که اگه ساعت بعد ٬ قبل از من ٬خانم ادیب
رو دیدین توی کلاس ٬ آمادگی ذهنی اش
رو برای پذیرش این موضوع ٬ داشته باشین !
هنوز حرفم تموم نشده بود که فی البداهه یکی شون
گفت : و اگه به جای خانم ادیب
٬ خانم پارسا
اومد بالا ٬ آمادگی جسمی اش رو داشته باشیم . ![]()
صدای شلیک خنده شون توی کل خاورمیانه
پیچید
:![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
( پارسا یکی دیگه از معاونهاست با یه خط کش چوبی بزرگ و یه استعداد ویژه در زدن اون خط کش به هدف های متحرک ( شما بخونین بچه هایی که عمرا بتونن جاخالی بدن )![]()
)
یه کمی پایین تر : موندم اینا به کی رفتن
که اینقدر حاضر جوابن .
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یه خانمی داشت واسه دوستش درد دل می کرد که : این مردها عجب موجوداتی هستن ها . به هیچ صراطی نمی شه مستقیمشون کرد .
دوستش پرسید : چطور ؟
خانمه معصومانه جواب داد : دیشب ۴ ساعت با شوهرم در مورد یه مطلبی حرف زدم اما آخرش هم نتونستم قانعش کنم .
دوست جان کنجکاوانه گفت : حالا موضوع بحثتون چی بود ؟
خانمه گفت : موضوع بحث این بود که می خواستم قبول کنه که من آدم پرحرفی نیستم . ولی بعد از ۴ ساعت توضیح مگه زیر بار رفت ؟!
![]()
حالا شده حکایت ما و اون پست قبلی مون . نمی دونم چرا با خوندن کامنت دوستان دلم خواست این داستان « اتللو »
رو بازنویسی اش کنم . ![]()
جمعه ها ما یه کلاس داریم که با بیش از ۵۰ نفر آدم مشتاق و علاقمند
توی محیطی که فقط گنجایش ۲۵ تا دانش آموز رو داره برگزار می شه .
با یه استاد صاف و اتوکشیده که از شروع کلاس یه ریز شونصد هزار تا فرمول ریاضی رو می نویسه پای تخته ٬ تا بتونه اون ثانیه ی آخرکه ٬ با یه وجدان آسوده و پاک کلاس رو ترک می کنه ٬ ما رو کماکان در حال past special ببينه . اون وسط ما می مونیم و صدای صحبت های دسته جمعی آقایونی که ته کلاس نشسته اند و انشاءالله تعالی مباحث کتاب رو دارن به چالش می کشن .
این جلسه ی قبل که دیگه داشتیم به سختی بین فرکانس های مختلف صوتی از ته کلاس و جلوی کلاس ( شما بخونید جایگاه استاد جان ) اندک تمایزی پیدا می کردیم ٬ استاد محترم ما رو شرمنده ی محبتهاشون نموده و فرمودند : احساس نمی کنین با این همه سر و صدا توی کلاس ٬ خودتون ممکنه سردرد بگیرین ؟
دوستان لطف نمودند و به نیابت از شخص شخیص خودمان ٬ یه نگاه بازخواست کننده ای به عقب انداختن که یعنی : خجالت بکشین .
اما این نگاه هنوز بازخوردش رو پیدا نکرده بود که استاد جان پرده از جدید ترین اختراعات بشری برداشتنمد و ما رو شرمنده ی توجهات خاصه ی خودشون نمودند و فرمودند : « سريع ترين دوربين جهان اختراع شد . اين دوربين مي تونه از خانوم ها در لحظه اي كه دهانشون بسته است عكس بگيره ! »
خلاصه ... آقایون بعد از بحث های طولانی در ارتباط با سیاست ٬ اقتصاد ٬ هدفمند کردن یارانه ها ٬ نظام هماهنگ ٬ قیمت زمین توی اخترآباد و ... و ... به کمی خندیدن از ته دل نیاز داشتند که به لطف استاد فراهم شد .
کمی پایین تر : ما فهمیدیم که عصر فرشته ها و چوب های جادویی شان قرنهاست به بخشي از اوراق کتاب های تاریخی پارینه سنگی بدل گشته
. عوضش قورباغه ها ٬ برای توی قوطی کردن حالمون ٬هنوز روی بورسند . ![]()
زنگ تفريح اول :
خانم دهقان ، در حالي كه داره دفترش رو مي زاره روي ميز ، با رنگ پريده و چشاي از حدقه بيرون زده ، به حرفاي خانم كمالي داره گوش مي ده .
خانم احمد وند ، رنگ به رخسارش نمونده و در حالي كه داره به سختي اب دهنش رو قورت مي ده ، ساكته كه مبادا يه كلمه از حرفاي خانم كمالي رو نشنوه .
خانم صادقيان استكان چاي رو گرفته توي دستش تا يه كمي يخ دستاش واشه . يخ ؟ ... از سرما كه نه . يخ كرده طفلي از شنيدن اين حرفا ...
و خانم كمالي داره با آب و تاب از آخرين آمار مرگ و مير آنفلوانزاي نوع A می گه : خواهرم پرستار بیمارستان باهنر ه ( بیمارستان کودکان ) می گه توی همین هفته فقط ۶ تا نوزاد داشتن که از این بیماری فوت کرده .
یکی دیگه داره می گه : تلویزیون اعلام کرده فقط ۱۷ نفر با آنفلوآنزا مردن ...
اون یکی می پره توی حرفش و می گه : اینا همه اش دروغه .
خانم امیری از در که میاد تو می گه : وای عجب روزیه . توی هر کلاس ۱۷ تا غایب داریم . مابقی هم همچین سرفه می کنن که ادم به وحشت می افته .
خانم نصیری می گه : باید مدرسه ها رو تعطیل کنن . با این همه غایب ما باید چی کار کنیم ؟
یکی از همکارا که صداش داره می لرزه می گه : چطور آدم رو از پا در میاره ؟ راه درمان نداره ؟
یه کمی پایین تر :
به این نتیجه می رسم که هیچ چیز توی دنیا نمی تونه وحشتناکتر از آنفلو آنزا . اونم از نوع خوکی اش باشه .
زنگ تفریح دوم :
زنگ تفریح که داره تموم می شه ، مدیر جان میاد توی دفتر و بعد از یه سلام محافظه کارانه ، گوشي دست ملت مي ده كه علم در خطره .
اما هنوز اولين خودشيرين از جاش بلند نشده كه مدير جان همه رو شرمنده نموده و مي فرمايند : تشريف داشته باشين . باهاتون كار دارم .
همه مي شينن . و مدير جان كه انگار يكي ، همه ي تراژدي زنگ قبل رو با هم براش تعريف كرده باشه ، صداش به جرات داره مي لرزه ،ما رو در جريان جلسه اي كه صبح همه ي مديران مدارس و ادارات در فرمانداري داشتن مي زاره : اوضاع بحرانيه!!!
همه رفتن روي موج آنفلو آنزا .
اما مدير جان موج رو چرخوند سمت قيامت !!!!
: همكارا ! از زلزله ي شنبه ي شهر ري كه خبر دارين ؟
خوب . معلومه . كي بود كه ندونه شنبه يه زلزله ي ۴ ريشتري ري رو لرزونده بود .
و مدير جان از احتمال اومدن زلزله تا يكشنبه ( شما بخونين فردا ) حرف زد .
و البته خيلي لطيف و مهربون به سمع حضورمون رسوند كه : اگه تهران زلزله بياد ( همه مون گفتيم : تهران !!! ) كه مدير جان فرمود : گسل فعالش توي باغستانه .
همه ي نگاهها به هم خيره موند . عمرا كسي مي تونست آب دهنش رو قورت بده .
باغستان كه بيخ گوشمونه . همون خيابون پاييني .
تهران اگه زلزله بياد همون ساعات اول حداقل ۳ مليون كشته رو خواهد داشت . و بيشتر هم به خاطر آتش سوزي ناشي از انفجار گاز .
نگران نباشين . اينجا اين مشكل رو نداره .
اگه گفتين چرا ؟
چون اينجا قبل از اينكه همه جزقاله بشن ، سد كرج كه قربونش برم مقاومتش در مقابل زلزله زبونزد خاص و عامه ، خواهد شكست و آب تا قم رو مي گيره .
آب هم كه روشنيه ديگه .
يكي از همكارا با صدايي كه به جرات مي شد صداي برخورد دندوناش رو شنيد گفت : مدرسه محكمه ؟
مدير جان لبخندي از سر تفنن زدند و فرمودند : قربون اون اي كيو ات برم . شهر ما خانه ي ما ، قبلا كف اش دريا بوده . چه مي دونم اقيانوس بوده . كلا كف مباركش شن و ماسه است كه خودش زلزله رو تشديد مي كنه . خونه هاي سست آوار مي شن . محكم ها هم به صورت صاف مي افتن (شما بخونين از ريشه در ميان )
و سعي كرد همه چيزايي رو كه بهش ياد دان بهمون بگه : زلزله كه اومد همه برين جاهاي امن . زير ميز ، كنج ديوار ...
و نمي دونم چرا تصميم گرفت كه حرفاش رو من تاييد كنم . آخه زل زد به من و ساكت شد .
منم ديدم نامرديه كمكش نكنم گفتم : كاملا درسته . شما زلزله اومد تصميم بگيرين برين زير ميز ولي اگه سر از جاي ديگه در آوردين بگين قسمت بوده .
مدير جان با تعجب گفت چرا ؟
گفتم تا به حال توي زلزله بودين ؟
گفت : نه .
گفتم : همينه كه اين حرفا رو باور كردين . زلزله كه بياد نه استرسش مي زار اين كار رو بكنين و نه خود زلزله اين اجازه رو مي ده . من شاهد یه زلزله ی ۷ ریشتری بودم . و پس لرزه های چند ریشتری اش که تا یکی دو ماه ادامه داشت .زلزله که بیاد ، ُشما مي خواين برين جلو . اما زلزله پرتتون مي كنه به عقب . اون لحظه واقعا نمي شه كاري كرد . آمادگي و اين حرفا همه اش كشكه . فقط بايد دعا كنين كه يا نياد يا ساختمونها مقاوم باشن . يا اينكه شما زير سقف نباشين . با كوله ي وسايل اضطراري موافقم . البته فقط با سوتش . كه اگه كسي زير آوار موند بتونه با اون سوت ديگران رو باخبر كنه . كه اونم ترجيحا بايد توي گردنش باشه .
همكارا با دهنهاي نيمه باز و نفسهايي كه تا زير گلو فرو مي رفت و بالا اومده بود چشم دوخته بودن به من و واكنششون نسبت به حرفايي كه مي زدم تغيير رنگ دادن به رنگ گچ بود و مجكم تر فشار دادن استكان چاي داغ .
مدير جان كه حرفي براي گفتن نداشت ، آخرين پرده ي نمايش رو روكرد و با دستان مبارك تعداد محدودي چسب پهن ، داد به ما كه بريم شيشه ها رو بچسبونيم كه اگه زلزله خورد فرق سر همسايه !!! شيشه هاي ما خورد نشن برن توي پا مون .
آخه شما بگين . چسب كجاي طنز زلزله مون رو پوشش مي ده ؟
یه کمی پایین تر :
به این نتیجه می رسم که توی دنیا ي به اين خوشگلي ، وحشتناكتر از آنفلوآنزا هم وجود داره .
زنگ تفريح ...؟؟؟!!
زنگ تفريح مون كجا بود ؟ بچه ها داشتن سكته مي كردن از ترس بردنشون نماز خونه كه براشون از مرگ با عزت حرف بزنن . ما هم داريم توي دفتر در مورد انتخاب آنفلوآنزا يا زلزله حرف مي زنيم .
نشسته بوديم توي دفتر و گمونم مسابقه ي تعريف چيزاي وحشتناك گذاشته بوديم از اول زنگ كه اين بار يكي ديگه از همكار جانها ، شروع كرد به تعريف مسائلي كه توي بچه ها وجود داره . انحرافات اخلاقي بچه هاي سنين ابتدايي و راهنمايي .
اونقدر هم ملاتش رو زياد كرد كه من كه تا اون زنگ از شنيدن حس و حال زلزله و آمار مرگ و مير آنفلو انزا دست و پام مثل بيد داشت مي لرزيد ، دو تا پا كه داشتم دو تاي ديگه هم مي خواستم قرض بگيرم و خودم رو برسونم به خونه تا مطمئن بشم حاصل دسترنجم توسط ايادي ابتذال در مدارس به يغما نرفته .
ديگه قول مي دم از اينجا پايين تر نرم :
اجازه ! مي شه ما با همون انفلو آنزا و زلزله صفا كنيم ؟ اينا چي مي گن ؟ !!!![]()
به گمونم خيلي شانس آوردم كه زنگ تفريح بعدي در كار نبود . وگرنه ممكن بود پرده از حقايق وحشتناكتري برداشته بشه .